بلوغ

خوابم نمی بره. چند روزیه که وقتی می خوام بخوابم احساس خستگی نمی کنم. نیازی به خواب احساس نمی کنم. جسمم نیازمند خوابه اما روح و افکارم تشنه ی بیداری، کنکاش، تجزیه و تحلیل.  فکری در ذهنم نیست! چیز خاص و آزار دهنده ای که آرامش رو ازم بگیره، اما با همه ی این وجود اونقدر آروم نیستم تا بتونم بخوابم.

تو شرایط تازه ام که نزدیکانم در هر فرصتی انتظار آبستنی موجودی تازه رو در من دارند؛ من مثل دختری نوبالغ هر روز گرفتار آبستنی افکار و ایده های نو و زایش راهی تازه برای تکامل در زندگی می شم! درست مثل دوره های پرتب و تاب نوجوونی! و گهگاه این دنبال راههای تازه و کارآمدتر گشتن احساس هیجان و شوقی سهمگین رو در من بوجود می آره که نظم زندگی رو به هم می زنه. گاهی ساده ترین برنامه های روزمره زندگی رو به شدت تحت تاثیر قرار می ده، مثل غذا خوردن، خوابیدن، مثل رفتن به کلاس زبان. اما اینها همه علائم تولد فکری نو هستند که منجر به تغییری نو در جهت بهبود زندگی و کیفیت اون می شه. ایده یا فکری که مثلاْ شاید جرقه ی اون مدتها پیش در ذهنم زده شده و بعد به طور ناخودآگاه ذهنم شروع به فرآیند جمع آوری اطلاعات و کنکاش بیشتر در مورد اون موضوع کرده. حالا در این مرحله اطلاعات کامل شده. پروژه ای بی خبر در درونم به انجام رسیده که حالا دائم داره سیگنال می فرسته و منو به سمت خودش می کشه تا به اطلاعاتش نظمی بدم و اون رو کاربردی اش کنم. یک چیزی شبیه این پیغام اما به شکل گنگ در درونم به من نهیب می زنه.‌ « من به اندازه ای که به دردت بخورم بزرگ شدم. ببین؛ من اینجام. همون ایده ی کوچیک و مسخره ای که چند وقت پیش به ذهنت خطور کرد. الان بزرگ شدم. آماده ی تولدم. منو ببین. الان وقتشه. شاید دیگه فردا زمانی نداشته باشیم! خواهش می کنم.»  و این درست وقتیه که اونقدر آرامشم سلب می شه تا علت واقعی اون رو پیدا کنم و بعد دورخیزی برای شروع حرکتی نو، پرشی بلندتر و ...

تقریباْ ساعت چهار صبحه. دیشب با تمرین هیپنوتیزمی که فرهاد روم اجرا کرد تونستم با القا و تلقین بخوابم چون جسمم بهش نیاز داشت. اما چند ساعت بیشتر طول نکشید! نوشتن می تونست نظمی رو به اندیشه ام بده چون مجبور می شدم افکارم رو دسته بندی کنم و ذهنم رو روی یک موضوع واحد متمرکز کنم. ببخشید اگه این نوشته یه جوراییه!

راستی مدتهاست که از نی لبک خبری نیست. نگرانش شدم. 02.gif 

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نی لبک

سلام شفق جان خوبی؟ نگران نباش .من فقط کارم زیاد بود و در وبلاگستان نبودم.

رها-اتاق آبی

سلام شفق جان. بعد از مدت ها اومدم اینجا می بینم تو از من بی حوصله تری و مدت هاست که وبلاگت رو آپ دیت نکردی. امیدوارم که زودتر برگردی به فضای وبلاگ. قربانت

شفق

سلام به دوستان گلم . نی لبک عزيز ممنونم خبر دادی... رها جان راستش رو بخوای اصلا بی حوصله نيستم فقط مشکلی که دارم اينه که فرهاد چند ماهيه خونه کار می کنه و کامپيوترهای ما بيست و چهار ساعته قرقه منم به تنهايی و تو خلوت نوشتن عادت دارم و تمرکز تو اين فضا برام ممکن نيست. ولی بازم سعی ام رو می کنم.

مبتدی اگه يادتون بياد....

سلام.....آخرين اميد من برای پيدا کردن شکيبا شما هستيد...بگيد بياد سر وبلاگش ...بگيد باهاش کار دارم...بقيه دوستان مشترک از روی پرشین بلاگ پاک شده اند...اميدوارم بخوانيدش.

شفق

سلام، من حتماْ بهش می گم... مطمئن باشيد.

رها- اتاق آبی

سلام. خب سال نو مبارک. به امید این که امسال سال پر خیر و برکتی برات باشه. به امید روزهایی پرامید و موفقیت.

مريم شـــــکيبا

ســـــــلام به شفق نازنين و سقراط بسيار حکيم... اول اينکه مسخره ! چرا کامنتم رو پاک کردی ...؟! خوبه منم لوت بدم بعدشم اينکه ديروز خيلی خوش گذشت ... بعد تر ترشم اينکه دوستت دارم و ممنون . پاکش نکنيا !!! وگرنه منم ميگم

نی لبک

شفق جان با توجه به نوشته شیبای حدس می زنم فهمیدم چی رو می خواد لو بده.اگر اونی که حدس می زنم باشه، خیلی خوشحالممممممممممراقب خودت باش

دانش

نمی دونم چند ساله این. به هر حال، هر کدوم از دهه های عمر، خصوصيّات مختصّ خودشون رو دارن. يه جور پوست اندازی به سبک انسان ها. ضمنا بهتره با هیپنوتيزم و تلقين، خوابيدن رو امتحان نکنين، چون ممکنه فرهاد خان، وسط ادای کلمات هیپنوتيزم، عطسه اش بگيره و ورد هیپنوتیزم، بطور ناقص اجرا بشه و ناغافل، تا آخر عمر خواب بمونين. از خوندن دوباره ی مطالب تون خوشحال شدم