ترس

سلام

چه واژه ی غریبِ دردمندی، باور نمی کنید؟؛ چرا؟ مگر اینجا همان ایرانِ قبل از انتخابات نیست؟ مگر همان خراب شده ی فرو رفته در چهارده قرن « خیانتِ » به اسمِ سکوت نیست؟ چه شده یک شبه ما دانا شده ایم؛ یا به واقع بغضِ فروخورده ی قرن ها را به یکباره بیرون داده ایم؟! چطور می توان باور کرد که بازهم تجربه های تلخ تاریخِ سیاه به سراغ مان نیایند و در مقابل خون های ریخته شده ی فرزندانمان جز روسیاهی بر ما نماند؟ چرا اینهمه تلخی و سیاهی پس از یک سال و نیم بروز کردن؟ خواهم گفت؛

چندی بود از دوستی تازه آدرس ایمیل اش را گرفته بودم تا مطالب خواندنی و دیدنی را برایش فوروارد کنم. از قضا می دانستم که از مطالب سیاسی بسیار دوری می گزیند و مسایل روز به کلی منقلب اش می کند، به همین دلیل بارها در ذهنم مرور کردم که اسمش را در لیست دوستانی که همه جور ایمیلی را برایشان می فرستم قرار ندهم چند شب پیش آدرس اش را اد کردم اما از روی تاسف یا خوشبختی!!! اشتباهاً نام این خانم محترمِ به ظاهر آرام را در همان لیست اضافه کردم و ندانسته چند ایمیل سیاسی که مربوط به اخبار روز بود و فورواردی - از همان هایی که هر روز چند تایش به دستمان می رسد - را برایش فرستادم. چندساعتی گذشت که ایشان تماس گرفتند و بدون اینکه بدانند اصلاً چه اتفاقی افتاده مرا متهم کردند که به چه حقی بدون اجازه ی ایشان ایمیل شان را در اختیار گروه های دیگر قرار دادم! من کلی پرس و جو سعی کردم تا ابتدا او را آرام کرده و سپس ببینم که اصلاً موضوع چیست؟ در نهایت متوجه اشتباهم شدم و به او اطمینان دادم که آدرس اش را در اختیار شخص یا گروه دیگری قرار ندادم و عذرخواهی هم نمودم اما او همچنان مرا متهم به بی ادبی کرد و اینکه دیگر حق ندارم برای او حتی ایمیل های جالب را ارسال کنم و از اطمینان او در دادن آدرس اش سو استفاده کرده ام!!! راستش از دیشب تا حالا خیلی دلم گرفته، ترسی که در صدای این دختر جوان بود بوی خاطرات بدی می داد. بوی کسانی را که جز خودشان هیچ کس و هیچ چیز در نظرشان مهم نیست. ناخودآگاه بارها یاد صورت در خون  غلطیده ی ندا افتادم و بعد هول و اضطرابی را که صدا و لحن همیشه مؤدب این دختر جوان را در هم پیچیده بود به یاد آوردم چیزی نمانده بود که فحش بدهد. می دانم به من مربوط نیست که او چگونه به زندگی نگاه می کند و حق دارد که بخواهد یا نخواهد در مسایل اطراف اش دخالت کند اما کمترین توقعی که من داشتم این بود که معلم یوگا و ریلکسیشن من که همیشه در پایان جلسات کلاس درخواست بخشش و مهربانی از خداوند می کرد چطور در قبال این اتفاق قضاوت کرده و به دیگران توهین می کند! به هر حال این دسته از آدم ها از بس که خودشان از همه چیز می ترسند؛ دیگران را هم از خودشان می ترسانند. آنی به نظرم رسید که شاید همین ادم ها بوده اند که در جای جای تاریخ دست به خیانت زده اند. شاید هم من دارم تند می روم.

نمی دانم چرا من با اینهمه حساسیتی که داشتم برای او ایمیل سیاسی نفرستم این اشتباه را کردم - البته این را بگویم که او هم،  هم رای جنبش سبز است اما از خشونت و بی ثباتی می ترسد - شاید به قول فرهاد از بس به خودم تذکر دادم این اشتباه را کردم.  به هر حال این هم یک نوع جواب سلام و دستی بود که برای دوستی دراز شده بود!ناراحت  شفق

/ 3 نظر / 21 بازدید
سقراط حکیم

سلام. طبق معمول من زن ذلیل اول از همه کامنت گذاشتم :) . حالا برم بخونم ببینم چی نوشتی :)

سهیل

درود بر شفق عزیز و همسر حکیمش سقراط سقراط جان اول اینکه خوشحالم فرصتی دست داد تا غیر مستقیم گپی با شما بزنم. و اما یه ضرب المثل چینی هست که یه هندی ایران الاصل روزگاری در روسیه گفته و میگه که مرد اگه زن ذلیل نباشه مرد نیست! پس به مرد بودن خودت به استناد این مثل افتخار کن. شفق جان, ممنونم که منو قابل دونستی تا وبلاگت رو ببینم و چند خطی بنویسم. ولی نمی دونم این همه حساسیت در مورد واکنش عزیزی که دوستش داری و دوستش می پنداری برای چیه؟ شاید بد نباشه به جای اینکه اون رو در زمره خیانت کاران جا بدی , همین طوری که هست بپذیری و بذاری اون هم هر جور دوست داره زندگی کنه. بخشی از عکس العمل ها و رفتارهای هر کسی نشات گرفته از اتفاقاتی هست که در پشت پرده و در زندگی خصوصی اون رخ میده. یه بار در جایی می خوندم که دلیل اینکه مردن شیراز اینقدر خوش گذرون هستن و اصلاَ عاقبت اندیش نیستن اینکه که در طول تاریخ هرگز بیگانگان به شهرشون دسترسی جدی پیدا نکردن و هیچ خطر جدی اونا رو تهدید نکرده. یادمه نویسنده ادامه داده بود که نقطه مقابل این شهر اصفهانه که در بین مردم به خست معروفند و این خصوصیت رو ناشی از تارج های ژی در ژی و قحطی هایی می

سلام خانم خانمها. بالاخره همت کردی و آپدیت شدی.[چشمک] من هم امشب یک اشتباه تاریخی کردم ولی کلی خندیدم. البته قضیه خیلی مهم بود ولی پیش میاد دیگه آدم وقتی حساسیت زیاد نشون بده دقیقا برعکس می شه. با متن خیلی جالبی شروع به کار کردی. ماها همیشه دم از فرهنگ وابستگی همکاری.... میزنیم ولی متاسفانه فقط در حد حرف زدنه. وقتی پای عمل پیش میاد همه کم میاریم. البته استثنا هم داریم. ولی اکثریت خودشیفته هستیم. اما امان از روزی که مشکل پیدا کنیم فقط و فقط گله از این و اون می کنیم. یک ثانیه به این فکر نمی کنیم آیا خودم برای کس دیگری قدم برداشتم یا نه. حالا موضوع میخواد سیاسی باشه یا اجتماعی فرقی نمی کنه. فرهنگ فرهنگه. زیاد تو فکرش نرو. [چشمک] خداوندا قربون بزرگیت آدمها چقدر زود تغییر می کنند.[لبخند] سقراط عزیز همین 5 یا 6 سال گذشته چه مطالبی در مورد زن و مردو....می نوشتی. آدم فکر میکرد از اون سیبل کلفتهای مرد هستی ولی تو هم در حد همون حرف زدن بودی و حتی نموندی. نه تنها عملا بلکه علنا اعلام می کنی زن ذلیل هستی. رایا رو ببوس. باهات تماس میگیرم.