تولدی از نوع ديگر

زندگی گهگاه درس های عجیبی به آدم می ده، درس هایی که بیشتر از همه ی نوشته های تو کتابا و آموخته های تو کلاس ها به آدم کمک می کنه تا از قواعد بازی زندگی سردربیاره و عیب و نقص ها رو بهتر و بیشتر لمس کنه.

بی مقدمه، قصه ای که می خوام بنویسم؛ قصه ی تولد دخترم رایاست. تولد سخت و متفاوت دختر کوچولوی ما باعث شد تا چشمهای بسته مون به روی خیلی چیزها دوباره باز بشه و از اعماق وجودمون معنای واقعی زندگی در این کشور محروم از عقل و اندیشه و علم رو درک کنیم. روزی که شروع به نوشتن وبلاگ کردم، دختر بیست و سه ساله ای بودم که همین حال رو داشت؛ وحالا مادری هستم که در آستانه ی ورود به دهه ی سوم زندگی، دوباره آتش زیر خاکستر افکار و آرزوهای آرمانی اش گر گرفته و حسرت خیلی چیزها، محرومیت از خیلی چیزها بردلش نشسته. مادری كه می خواد فرياد بزنه، مادری كه به جای لالايی غمزده و هق هق گريه  ترجيح می ده با دخترش حرف بزنه، اون رو به فكر كردن وادار كنه حتي اگه چند ماهش بيشتر نباشه. حالا ديگه شايد دونستن علت اينكه چرا به جای گذاشتن اسم گل و شعر و غزل روی كوچولوی نازنينم ؛ رايا رو انتخاب كردم چندان سخت نباشه. زياد دور نشيم ...

*‌  *  *  *  *  *  *  *

روزی كه بلاخره بعد از كلی بالا و پايين كردن تصميم گرفتيم تا فرهاد (سقراط - بهترين دوستم) كار كردن با دكتر كنی‌ رو كنار بذاره و خودش برای خودش كار كنه، فكر همه جاش رو كرده بوديم. يعنی به نظر می رسيد كه فكر همه جاش رو كرديم!

اولاً اينكه اوضاع بازار بورس با ورود احمدی نژاد به صحنه ی سياست ِ ايران، كن فيكون شد. نقدينگی بود كه از بازار خارج شد و ركود طولانی و كمر شكن جايگزين رشد خيلی خوب چند سال قبل شد. برنامه های اقتصادی دولت جديد -  البته اگر برنامه ای وجود داشت - روح پر نشاط و سرزنده ی بازار بورس ِ تهران رو دچار خمودگی كرد و كسانی رو كه در اين بخش سرمايه گذاری كرده بودند حسابی تهديد! فعاليت كارگزاريها از رونق افتاد و اولين بخشهايی هم كه تو اين كسادی درشون تخته شد، ديوار كوتاه ِ واحد های ِ پژوهشی بود. پروژه های ِ تحقيقاتی فرهاد كه بعد از پنج سال زحمت، تازه داشت به بار می نشست، از سكه افتاد. چراكه بازار بی رونق و راكد، آموزش و پيش بينی و مهارت لازم نداره!! 

اگر همه ی‌ اين اتفاقات رو گردن احمدی نژاد بندازم و مديريت جاه طلبانه ی دكتركنی - مديرعامل كارگزاری راهبرد - رو نديد بگيرم، به بيراهه رفتم. ايشون پيرمرد شريف و با اخلاق و بخشنده ای هستند كه سابقه ی سال ها كار تو بورس نيويورك رو دارند. زمان رياست جمهوری خاتمی از دكتر امير عباس كنی -  از نوادگان ملاعلی كنی - دعوت شد كه به ايران برگرده و تجربياتش رو در اختيار كشور خودش قرار بده. ايشون هم كه در زمان سلطنت محمدرضا، از مشاوران دولت محسوب می شد و بعد از انقلاب فرصت بازگشت به وطن رو نداشت؛ بعد از سی سال و تو سن هفتاد سالگی به ايران برگشت و سخاوتمندانه علم و ثروتش رو در راه انتقال تكنيك های مدرن سرمايه گذاری تو بازار بورس به كار بست. همسر  ِ من، فرهاد، تنها كسی بود كه فرصت رو غنيمت شمرد و سخت كوشانه شروع كرد به يادگيری تحليل تكنيكی در بازار سرمايه.

كارگزاری راهبرد توسعه پيدا كرد و بخش وسيعی رو برای آموزش و تحقيقات راه اندازی كرد كه عملاً فرهاد مغز متفكر اون بود. اين همكاريها  حدود پنج سال طول كشيد و از نتايج اش آموزش و وارد كردن افراد زيادی به بازار سرمايه ايران بود. اما اين همكاری جمعی هم مثل همه ی فعاليتهای‌ ِ گروهی در ايران در اوج شكوفايی - به خاطر ضعف مديريت و دلایلی که دولت جدید باعث اش بود - دچار افول و زوال شد. تو همین شرایط بود که ما تصمیم گرفتیم مسیر فعالیتهای فرهاد رو جدا از شرکت ادامه بدیم و حدوداْ ده ماه ‌ِ پیش این تصمیم رو عملی کردیم. یعنی درست مصادف با شروع زندگی جنینی ِ رایا؛ بدون ِ اینکه از این قضیه باخبر باشیم!

فرهاد کارش رو تو بازار فارکس شروع کرد و با تمرکز‌ ِ فکری روی ِ Expert adviser ها تونست موفقیت قابل توجهی بدست بیاره؛ هر چند از نظر مالی با مشکلات ِ زیادی مواجه شد اما از نظر حرفه ای پیشرفتهای خیلی خوبی داشت تا جاییکه اولین کلاس های آموزشی فارکس رو تو دانشگاه تهران و چند شرکت خصوصی برگزار کرد.

آدم وقتی خودش رو تو این مملکت از دولت جدا کنه و از شرکت ها و نهادهای جیره خور و باجگذار اون، تازه مشکلات و بد بختی ها از زمین و آسمون براش می باره. بعد از اینکه ما کار رو کاملاْ مستقل شروع کردیم، تصمیم گرفتیم خودمون رو بیمه کنیم. می دونستم که هزینه ی بیمه ی خویش فرما بالاست اما هرگز فکر نمی کردم که خدمات‌ ِ اون اصلاْ قابل حساب کردن نباشه! در کمال تعجب وقتی داشتم شرکتهای مختلف رو برای ِ‌ بیمه خدمات ِ درمانی مطالعه می کردم، فهمیدم که ما هیچ گزینه ای جز بیمه ی خدمات درمانی سازمان ِ‌ تامین اجتماعی نداریم و به غیر از بیمه ی نهادهای دولتی، انحصار بیمه ی درمانی دست ِ این سازمانه. سراغ‌ ِ‌ بیمه های تکمیلی رفتم و باز متوجه شدم که شرایط اونها هم طوری طراحی شده که عملاْ فقط سازمان های دولتی و یا گروههای شغلی با نفرات استخدامی بالا می تونن ازش استفاده کنند. در شرایطی که مادر فرهاد به عمل جراحی نیاز داشت و منهم در شرف زایمان بودم تنها گزینه ی موجود رو انتخاب کردیم و ...

اواخر خرداد، ماه هفتم بارداری رو سپری می کردم. اوضاع روبراه بود و ما در انتظار تولد رایا بودیم. جز مشکل بانکی که برای ِ یکی از مشتری های ِ‌ فرهاد بوجود اومده بود - بعد از ماجرای تحریم اقتصادی، متاسفانه، تعداد زیادی از حساب های ما تو انگلستان و آمریکا بسته (block) شد و مقدار قابل توجهی از پول یکی از دوستان فرهاد، تو حساب ِ ما گرفتار شد که هنوز هم حل نشده! - دغدغه ی دیگه ای نداشتیم و اصلاْ فکر نمی کردیم که موقعیت مالی و اجتماعی بسیار متزتزلی داریم اونهم تنها به جرم  ِ اینکه روپای ِ خودمون وایستادیم و به دولت و تسهیلات دولتی پشت پا زدیم. حدود ِ‌ دو میلیون تومن، حداکثر هزینه ی زایمان تو بیمارستان آتیه رو کنار گذاشتیم و با خیال ِ راحت یه سفر به کیش رفتیم. ماجرا از وقتی شروع شد که بعد از این سفر من برای معاینه ی ماهیانه به دکتر مراجعه کردم...

                                                                   ادامه اش می دم...

از پیام تبریک ِ دوستای ِ عزیزم ممنونم. به زودی عکس رایا رو آپلود می کنم؛ البته اگه فرصتش رو بهم بده! 08.gif08.gif08.gif

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سقراط حکيم

سلام. متن جالبی است. اميدوارم ادامه پيدا کند. کفتم يه کامنت بذارم يادی از قديما بکنيم :)

اتاق آبی

سلام. تولد کوچولو مبارک. خیلی وقت بود که ننوشته بودی. به آقای پدر هم سلام برسون و از طرف من تبریک بگو. موفق باشی

دانش

برای اظهار نظر، زود ست. پس، صبر می کنم.

سلام جیگر، من تابحال کتاب پیامبر رو نخوندم. فقط باید می نوشتم. این مطلب توی ذهنم می چرخید تا اینکه بیاد بیرون. حالا که نوشتمش ذهنم آروم شده. برای تبریکت هم ممنون. تولد خودت هم مبارک. با گلی کلی زنگ زدیم تشریف نداشتید . بوووووووووووس

بهرام

سلام شفق. امیدوارم حال همتون خوب باشه.یاد قدیما افتادم گفتم حال و احوالی بپرسم و سلامی و کلامی.

ایمان

سلام به شفق و سقراط عزیز. مدتها بود که از شما بی خبر بودم. و فکر کنید چقدر برای یک نفر هیجان انگیز خواهد بود وقتی موجه شود در طول غیبتش این همه اتفاقات کوچک و بزرگ رخ داده است. هنوز که هنوز است نیمی از موفقیت و شخصیت کنونی خویش را حاصل آشنایی باافرادی چون شما میدانم. انسان‌هایی که باور دارند قدرت نه گفتن را. و خب این شاید ساده ترین و مهم ترین در آن روزگار ندگی من بود. مشتاق دیدارتان هستم. خدا نگهدار هر 3 شما باشد.

نی لبک

وااااااااااااااااااااااااای شفق گل هیچی مثل یادآوری یک دوست قدیمی خوب دلچسب نیست.کجایی چیکار میکنی؟سقراط حکیم چطوره؟رایای ماه چیکار میکنه و چند ماه؟!یا سالشه؟شفق جون عکسش را لطفا برایم می فرستی؟برای من باعث کمال خوشوقتی است که تو را ببینم.به امید دیدار[ماچ][بغل][گل]

یه آشنایی که الان دیگه فراموش شده!!!

سلام. از این شوهرت چه خبر.... خیلی بی معرفته...... مین دیگه کاریش ندارم.......

شفق

سلام به دوستی که آشنای فراموش شده خودش رو معرفی کرده!!! اگر خودتون رو معرفی می کردید معلوم می شد فراموش شدید یا نه! همسر من هم حالش خوبه وکارش خیلی سخت... در مورد بی معرفتی اش هم من با شما موافق نیستم!.... لااقل اسمتون رو بگین .... شفق

شکیبا

وای اعصابم خرد شد اینجا شده قبرستان ظهیرالدوله ! چرا کسی چیزی نمی نویسه...! راستی سلام چطوری دوستم؟! [نیشخند][نیشخند][قلب][عصبانی][ماچ][ماچ] دو تا آخریا واسه رایا بودا ! یه چیزی بنویس دیگه .......................