آرايشگاه ثريا خانوم - ۱

دوستای گلم سلام؛07.gif

چند روز پيش من متنی رو تحت عنوان آرايشگاه ثريا خانوم پابليش کردم. اما چون خيلی سريع متن رو نوشته بودم و با عجله پابليش کردم بعد از ثبت روی مهرشفق متوجه بعضی از ايرادها - حتی غلط ديکته!!!11.gif - شدم. منم حذفش کردم تا هم تصحيح اش کنم و هم مطالبی رو که ناقص بود کامل کنم. اين همون متنه که يک بخشهايی اش کامل شده البته به کمک نظرهای فرهاد و برادر عزيزش07.gif ... آخه من تازگيها يه خواننده پروپاقرص هم پيدا کردم.04.gif03.gif

*************************** 

ساعت سه ی ظهره، روی صندلی قيژقيژوی آرايشگاه نشستم و الکی يه کتاب داستان کوتاه انگليسی دستم گرفتم اما تمام حواسم به حرفهای توی سالنه. ثريا خانم، مدير آرايشگاه زپرتيه که من بعد از ازدواج مشتری اش شدم. يه خانم حدوداْ پنجاه ساله ی آذری که سابقه ی بيست و هفت سال کار رو توی يکی از قديمی ترين و معروفترين آرايشگاههای تهران داره. در واقع می شه گفت که آرايشگر روز ِ عروسی عمه ام بوده! - يه چيزی حدود سی سال پيش - حالا يه چند سالی هست که برای خودش يه آرايشگاه بدون تابلو (!) زده و چند نفر هم زيردستش کار می کنند. يه دامن سياه ميدی پاشه و يک تی شرت رنگ و رو رفته، و هميشه داره آدامس می جوه و با تلفن حرف می زنه. « آره ناهيد جون - کار بند انداختن صورت و برداشتن ابرو با ناهيده - پس تا شيش مشتريها رو راه بنداز قربونت برم، بعد بيا اونجا. فرزانه جونم هست...» گفته و نگفته به آبدارخونه می ره و دوباره با زنگ تلفن برمی گرده. «سلام بيتا جون... آره ديگه... خب اولش سن ايچ بدين... آخا روضه چای سوز اولار؟...والا...»

فرزانه بيکاره و ناهيد داره ابروی خواهرم رو تيغ می ندازه. تيغ اش کاور مخصوص نداره و همينطوری تيغ رو نصف کرده و داره با دست کارش رو انجام می ده. توکارش خيلی وارده. اتفاقا اولين بار که ديدمش يک کمی ترسيدم که کارش خوب باشه. آخه خيلی لاغره و صورت کاملا استخوونی داره. وزنش شايد به زور به چهل و پنج برسه اما وقتی بند می ندازه انگار چهل کيلو فقط سنگينيه دستشه! نگاهم به سمت ميز توالت روبروی ناهيد افتاد که حالا پشت بهش ايستاده بود. خيلی درهم و برهم بود. مثل تمام فضای سالن چهل متری. همه چيز اونجا کهنه بودند و درنهايت بی سليقگی تزئين شده بودند. يه تعداد تيغ نصف شده و چند تا کاغذ تيغ اون رو افتاده بود. هيچ اثری هم از سطل زباله ای که تيغ های مصرف شده رو توش بريزند نبود. در واقع می شد به راحتی فهميد که کمترين اهميتی به اين مساله نمی دن. يک کمی نگران شدم. دوباره سروکله ی ثريا پيداش شد. تلفنش تموم شده بود و داشت با آب و تاب تعريف می کرد که عروسش زورش می ياد تو روضه اش هم سن ايچ بده هم چايی. و به نظر اون روضه ی بدون چايی معنا نداشت. دست آخر هم به عروسش گفته بود خودش ترتيبش رو می ده. متوجه شدم که خونه اش برای ايام فاطميه روضه داره. ثريا خانوم که داشت می رفت فرزانه و ناهيد و خواهرم التماس دعا گفتند و دعا کردند که خدا روضه اش رو قبول کنه.

سومين بارم بود که می رفتم اونجا و زياد راحت نبودم. در کل فضای آرايشگاهها ناراحتم می کنه. بيشتر حرفهای صد من يه غازی که همه اش در مورد آرايش و زيبايی و پوست و ناخن و... می شنوم . ولی تو اين سالن احساس بدتری داشتم. تو محله ای که ما زندگی می کنيم. - به خاطر نزديکی به محل کار فرهاد - قشر قالب، گروه ِ افراطی مذهبی هستند که اغلب وابستگی به نهاد ... دارند. افرادی که سالهاست به خاطر جايی که کار می کردم از نزديک با روحيات و افکارشون آشنايی دارم. وقتی خواهر کوچکم که چند ساله ساکن اين محله اس؛ اين جا رو بهم معرفی کرد و گفت پاتوق دو تا از دوستای افراطیشه؛ زياد دوست نداشتم بيام اما از اون جهت که هميشه از راه دور - فراری از ترافيک و گرما و ايضاْ‌ سرما - بيزارم، بلاخره بعد از اينکه عيد نوروز مجبور شدم حدود پنج ساعت تو آرايشگاه معطل بشم و دست آخر ساعت ده شب با يک ابروی افتضاح دست از پا درازتر برم خونه؛ تصميم گرفتم که برم آرايشگاه ثريا خانوم.

تو همون اولين جلسه فهميدم که فضا خيلی سنگينه. همه ی مشتريها با پوشش های محجبه ی خاصی می اومدند. و همه ی حرفها، گرد ِ سفر کربلا و مشهد و اينجور چيزها می چرخيد. وقتی من وارد شدم نگاهها سنگين بود. خيلی بيشتر از اونی که نشه احساسش کرد يا در مقابلش جبهه نگرفت! ولی من يه آدم موجه بودم چون به زودی ثريا خانوم منو شناخت و از روی شباهت به خواهرم شروع کرد به معرفی من و ربط دادن قضيه به اون دوتا حاج خانوم گردن کلفت و افراطی که مشتريهای دائم سالهای سال اين خانوم بودند. ولی من سرد برخورد کردم. اجازه ندادم که اين ارتباط دادنهاش به مرحله ی قابل بهره برداری برسه. تا اون روز هيچ حرفی جز درمورد مدل مو و ابرو بين ما رد و بدل نشد. اما کار ناهيد رو پسنديدم و تصميم گرفتم هميشه پيش خودش برم.

ثريا دست آخر رفت تا به روضه اش برسه. خواهرم هم کارش تموم شد و رفت. تمام وقتی که زير دست ناهيد بود من دلشوره ی اين رو داشتم که آيا تيغ اش نو بوده يا نه؟ و مطمئن بودم اگه از خود ناهيد هم می پرسيدم نمی دونست که اصلاْ اين تيغ رو از کجا برداشته؛ از بس که اونجا بهم ريخته بود. ناهيد کارش رو روی من شروع کرد همينطور که داشت با فرزانه حرف می زد. اول از مدل ماشين شروع شد و زن ِ دوم حاج آقا فلانی که تازه از دهات آورده بودش. و شغل شوهر ناهيد که با دیپلم استخدام شده بود و حالا کارشناس بانکه و کلی بروبيا و بريز وبپاش که پسرم می گه من با پرايد شما هيچ جا نمی آم و آبروم جلوی دوستام می ره... خلاصه ازخاله و خان باجی شروع شد و کشيده شد به اينکه ... انگار با رفتن ثريا خانم رنگ و بوی اون آرايشگاه هم عوض شد. ناهيد و فرزانه حالا داشتند در مورد سياست و خانواده های سياسيی که از نزديک باهاشون در ارتباط بودند حرف می زدند و از پول و پله ای که دست اونها می رسيد جلز و ولزشون دراومده بود . ناهيد با تمام زور نخ رو روی صورت من می کشيد. منم حيرون مونده بودم چون قبلا ديده بودم که اين خانومها چطوری پاچه خواری افرادی رو که الان داشتند زيرآبشون رو می زدند، می کنند. ساکت موندم. اشکم داشت درمی اومد. هم از درد صورت و هم از درد ِ ترس. ترس از اينهمه آدم بی هويت، گيج، سرگردون که به اسم و رسم دين و خدا زيرآب خود ِ خدا رو هم می زنند.

/ 11 نظر / 1107 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها- اتاق آبی

راستی يه سئوال .. چطوری تونستی خروجی وبلاگ رو (همون گزينه‌ی نارنجی رنگ) رو جابجا کنی. من وقتی اين کارو می‌کنم .. به جای اين که اون جابجا بشه. تبديل می شه به آدرس آر اس اس وبلاگم ؟؟!!!!

نی لبک

نوشته ثريا خانم رو حذف کردی؟

شفق

از فرهاد عزيزم به خاطر پاک شدن نظراتی که تو متن قبل گذاشته بود عذر می خوام.

شفق

به رهای عزيزم ::: به خدا من هيچکاره بودم . خودش اينطوری شده... آخه من اصلا از طراحی وب سر در نمی آرم ... شايد فرهاد بدونه /// بهش می گم برات توضيح بده ...

شفق

نی لبک جان فکر کنم توضيح بالا کافی باشه .

Farhad Farshad

سلام. اين آپديت های پشت سر هم منو از اول آورد تا ششم. بيخود نيست تو اين مملکت که هر روز قوانينش تغيير می کنه من هميشه ته صفم. :)))))))

Farhad Farshad

اين دفعه متنت خيلی بهتر شد. اون گيجی و بهم ريختگی اوليه رو ديگه نداره. همون طور که با هم صحبت کرديم آوردن برخی موضوعات هنجار شکنانه اگر چه به خودی خود تو جو کنونی نوعی نوآوری محسوب می شه اما اگه پرداخت خوبی نداشته باشه ارزش هنريش به شدت زير سوال می ره. اين متن - اگر بشه اسم داستان کوتاه روش گذاشت- به نظرم نتيجه خيلی قشنگی داشت. يه دوگانگی که تو زندگی همه ما رخنه کرده و شده جز يی از وجودمون.

ئه سرین

یه چند وقت بود تو سرم بود که آرایشگاههای زنانه نقش پررنگی در ادبیات فارسی دارند که یهو این پست رو خوندمم. همزمانی جالبی بود. ولی واقعا به این موضوع دقت کردی؟

رها- اتاق آبی

سلام شفق جان. از این پستت خیلی خوشم اومد. راستش یاد اون پستی افتادم که مدت ها پیش نوشته بودی از یک سالن ورزشی .. یادت هست؟ البته شاید هیچ ربطی نداشته باشه. نمی دونم چرا این جاهایی که دقیقاً مختص خانم هاست پر از رفتار و نگرش و حرف های سطح و رو حوضی هستند. من هم از این دست آدم های زیرآب زن فراوون دیدم. من از غیبت کردن متنفرم و نمی دونم چرا این حس من هرچه می گذره بدتر و قوی تر می شه و من هم با آدم هایی از این دست بیشتر آشنا می شم. و باعث می شه که خودم رو از اون ها کنار بکشم. فضای آرایشگاه های زنانه احتیاج به یک مطالعه روانشناسانه ی عمیق داره !!! آره من نمی دونم چطور می شه اصلاحش کرد. اگه بپرسی خیلی ممنون خواهم بود. این پسر خاله ی ما هم که به کل ما رو فراموش کرده !!! :)