طلوع

سلام؛

بعد از اینهمه مدت سلام دادن تو وبلاگ و دوباره نوشتن چه مزه ای داره! 08.gif

مدت زیادیه که ننوشتم . نه تو وبلاگ و نه رو کاغذ! می دونم این خیلی تاسف انگیزه؛ آخه گاهی ننوشتن به معنای سطحی بودن و فکر نکردنه. ولی آیا این دوره ی طولانی که من در هجران ننوشتن گذروندم واقعاْ مساوی با فکر نکردن و تنها، لذت بردنه؟! هنوز نمی دونم، یعنی مطمئن نیستم، به نظرم قضاوت کردن در موردش حالا یک کمی سخته. اگر این دوره ادامه پیدا کنه و این فاصله ی من با نگارش بیشتر بشه - چیزی که نزدیک به ده ساله همیشه و تو همه ی لحظات باهاش اخت بودم. - جای تامل و تاسف برام هست. اما اگه این دوره منتج به خلق آثار و افکار جدید و در واقع مرحله ی پردازش تئوری های تازه ی زندگی شخصی ام باشه می شه گفت خللی تو روند قبلی زندگی و کارم پیش نیومده؛ فقط یک کمی سرعت کم کردم که با دقت بیشتری تو مسیر تازه ی زندگی مشترک با فرهاد جا بیافتم و ...

خیلی خوشحال می شم که کامنتهای دوستای قدیمی و با معرفت رو می بینم. مخصوصاْ اون خاله زنکی هاش رو ! 04.gif نمی خوام وارد ادبیات سقراطی بشم چون اونوقت متهم به تاثیر پذیری و شوهر ذلیلی می شم. اما واقعیت اینه که بله یه مدتیه که کامنتهای تازه دارم و آفلاین های فراوون26.gif قضیه هم مثل همیشه بر می گرده به دهن‌‌ ِ بعضی ها که بگذریم ...

راستش خود خبر مامان و بابا شدن من و فرهاد اونقدر مهم نیست که چطور گفتن اون، البته ازنظر من! منتظر بودم که سر حوصله و فرصت با عشق و انگیزه ی درونی در موردش بنویسم چون اتفاق بسیار بزرگی در زندگی هر انسانی محسوب می شه. هم مهم هم یک کمی نگران کننده. اما طبق معمول عجله ی شکیبا روال دلخواهم رو به هم زد.

در هر صورت شش ماهی هست که یه موجود زنده رو با خودم حمل می کنم، موجودی که در همه چیز با من شریکه. موجودی که همون یه کوچولو لحظات و ساعتهای تنهایی منو که بهش خیلی نیاز داشتم مال خودش کرده. من چیزی رو تجربه می کنم که با همه ی تجربه های زندگی ام بسیار متفاوته! چیزی که تا زمانی که لمس اش نکنی و درونت نباشه نمی تونی ذره ای از اون رو بفهمی! موجودی درون تو که یک انسان کامله و هر لحظه با حرکاتش با ضرباتش، زنده بودنش رو با اقتدار تموم بهت گوشزد می کنه؛ و تو اگه گرفتار این حرمان نوستالژیک نشده باشی که چرا یه موجود دیگه رو تو این وضعیت اقتصادی و فرهنگی کشورت و جامعه ات وارد گود دنیا می کنی، می تونی بزرگترین شعف و عجیبترین پدیده ی خلقت رو لمس کنی.

...

دختر ما تابستون به دنیا می یاد. ممکنه این تولد اوایل شهریور اتفاق بیفته، که اونوقت معلوم می شه باباش رو خیلی دوست داره. 08.gif تولد ِ رایا* کوچولو خیلی بیشتر از اینکه برای من مهم باشه یه اتفاق فوق العاده برای فرهاد و مادرش محسوب می شه که همیشه دور و برشون خلوت بوده. فرصت پدر شدن، روحیه ی آرمان گرا رو دوباره در فرهاد زنده کرده؛ پدر کلمه ای بوده که فرهاد همیشه براش مصداق خیالی داشته و با رایا اولین بار عینیت پیدا می کنه، و من از این بابت خیلی خوشحالم... دقیقاْ‌ نمی خواستم که یه همچین متن گزارشی بنویسم اما امان از عجولی!   

ضمناْ من در آستانه ی بیست و نه سالگی و مادر شدن هنوز به شدت ِ نوجوانهای پانزده ساله دچار بحران های شخصیتی و اجتماعی می شم! نمی دونم علتش بی ظرفیتی منه یا لازمه ی  هضم غذای مسموم اجتماع ِ من ِ !

* رایا : رآی + الف نسبت = اهل تفکر و اندیشه و نظر

                                                                                                            شفق

/ 10 نظر / 17 بازدید

اگر به کامنت های چند پست قبل نگاه کنی يادم هست که با شما در مورد داشتن آمادگی در مورد انتخاب يک اسم صحبت کردم و فرمودين که زيباترين اسم همان شفق است! پيشبينی جالبی بود نه ؟

شفق

سلام دوست عزيز! من چيزی در مورد بحث تغيير يا انتخاب اسم به خاطر نمی آورم! تقریبا کامنتهای پستهای يکسال پيش تا حالا را هم مرور کردم، متاسفانه چيزی نيافتم! در هرحال در زيبا بودن نام شفق هنوز هم شکی نيست، و انتخاب نام رايا هم برای دخترمان، هيچ چيزی از زيبايی های شفق را کم نمی کند! اما رايا هويتی تازه غير از شفق خواهد داشت و انتخاب این اسم با دقت و مطالعه صورت گرفته است... بازهم من اصلاْ متوجه منظورتان نشدم فکر می کنم متن را خوب نخوانده اید.

مريم شکيبا

ســــــلام ســــــلام ... خوب چيکار کنم من اينطوريم ديگه ...! خوب ديوونه اگه توهم بعد از ۱۴ سال

اتاق آبی

سلام خانووووم. از این ورا. نمی نویسی وقتی هم که می نویسی با کلی خبر داغ می ایی. خوووب به سلامتی. ایشالله که سلامت باشی، باشه و باشین

نی لبک

خيلی خيلی خشحالم تبريک تبريک تبريييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييک!!!حدسم درست ب‌ؤدة

دانش

بالاخره اون اتفّاق افتاد ... برای ايشون، بچّه هايی مثل ايشون، و خودمون، روزگار بهتری رو آرزو می کنم ... خوشحالم دوباره می بينم تون ...

مريم شکيبا

سلام ! به اميد مطلب جديد اومده بودم ... مثل اينکه حسابی سرتون شلوغ ها ... حالا باز نگيد من عجله کردم... شما خيلی تنبليد ...! دوستت دارم . بوسسسس بوسسسس.

نی لبک

رايای گل به اين دنيا خوش اومدیشفق حان و سقراط عزيز خيلی تبريک ميگم

بهرام

سلام و تبریک و خوشآمد. خوشحالم که خوشحالید. زیباترین آرزوها را برای هر سه نفرتان دارم. (یه خرمن گل برای رایا)

بهرام

شفق عزیز ببخش، پیام زیرین من، برخلاف آنچه که می خواستم کمی خشک و رسمی شد!!! شما شاد و شنگول بخوانیدش.