اينم قسمت دوم ثريا خانوم!

تعطيلی و تنبلی ديگه بسٌه؛04.gif از اين هفته کلاس زبان دوباره شروع شد. من که از اين يک ماه تعطيلی جز مريضی و گرما زدگی نصيبم نشد.02.gif به هر حال بدترين عيبش اين بود که هم دوره ای هام که بهشون عادت کرده بودم ازم جدا شدند17.gif و بهترين حسنش اين بود که يه عالمه هم دوره ايه تازه پيدا کردم. 04.gif07.gif خاصيت کيش اينه ديگه توی يه زمان کوتاه کلی دوست و آدم می آن و می رن که به هرحال هرکدوم تأثيرخودشون رو دارند و به تجربه های من که کلی اضافه می کنن.

نی لبک چرا کامنت دونی نداری؟... آخه گفته بودی نظرات هموطنهايی که تو ايرانن برات مهمه - منم که صاحب نظر 04.gif-  می خواستم برات کامنت بذارم. راستی من رفتم پيامگير نی و نای... فکر کنم مشاعره بود03.gif يا يه چيزی تو همين حدود09.gif... هر چی بود که ما - A CUPLE OF KHALE ZANAK 04.gif18.gif- چيزی دستگيرمون نشد.05.gif

و اما بازم ثريا خانوم...

  

ثريا خانوم کاور مخصوص رو انداخت دور گردنم تا موههای قيچی شده رو لباسم نريزن. خانومی که می خواست موهام رو کوتاه کنه داشت با تلفن حرف می زد. با صدای بلند. خيلی بلند. من و ناهيد و ثريا بوديم اونجا فقط. من مثل هميشه با کنجکاوی تموم  - يحتمل ناشی از همون حس فضولی - به حرفهای زن‌ ِ سی ساله گوش می دادم. داشت در مورد شوهرش که تو زندان بود با کسی که در دادگاه شوهرش دست داشت صحبت می کرد. تا اونجايی که من فهميدم شوهرش کلاهبرداری کرده بود و بينابين اين ماجرا پای زنی که باهاش همکار و همدست بوده هم وسط کشيده شده بود. زنی که اسمش شهلا بود و اونقدر در صدد حمايت از مرد مورد نظرش براومده بود که داشت بهروز رو تبرئه می کرد. زن از حمايتی که شهلا از شوهرش می کرد حسابی وحشت کرده بود. شهلا به خوبی تونسته بود شواهد مبنی بر ارتباط با بهروز رو از بين ببره و در تلاش بود غير مستقيم با قيد سند بهروز رو از زندان آزاد کنه. شهلا داشت به همه ی اون چيزی که می خواست دست پيدا می کرد ولی زن بهروز نزديک نيم ساعت داشت با يک آدم نه چندان موثر درددل می کرد و التماسش می کرد که نذاره بهروز از زندون بياد بيرون تا شهلا رو بچزونه؛ اما در واقع می دونست که بيرون اومدن بهروز مساوی بود با انتخاب اون بين زن و دوتا بچه اش و يا شهلا؛ زنی که با حمايتش می تونست از بند قانون رها بشه. اين زن به جای فکر کردن و درست تحليل کرده ماجرا فقط داشت حسادت می کرد و دست و پا می زد و التماس می کرد.

بعد از قطع تلفن نوبت به تجزيه-تحليل و راهنمايی های ثريا خانوم رسيد. منم چون کنجکاو شده بودم نسبت به معطل شدن و هدرشدن وقتم مسامحه می کردم و اعتراضی نشون نمی دادم. اما يه چيز خيلی برام عجيب بود و اون اينکه چرا اين زن خيلی راحت سفره ی دلش رو برای هرکسی پهن می کرد. اون حتی اصلا نگاه نکرد تا ببينه کی اونجا هست و کی نيست.

****

فردا روز ملاقات بهروز بود و ثريا خانوم به زن ِ کودن توصيه کرد تا به خودش برسه موهاش رو رنگ کنه و صورتش رو اصلاح؛ بره پيش شوهرش و کاملاً ازش حمايت کنه. جارو خالی نکنه و نگذاره شهلا شوهرش رو از چنگش دربياره! زن با شنيدن اين حرفها برقی در چشماش چرخيد و اميد کاذبی در قلبش شکل گرفت و با انگيزه شروع به کوتاه کردن موههای من کرد و الحق که کارش رو خوب انجام داد.

****

من داشتم خفه می شدم. وقتی حرفهای ثريا رو می شنيدم که به اون بيچاره می گفت نذار شوهرت رو از چنگت دربياره؛ فکر می کردم که آخه آدمی که اختلاس و کلاهبرداری کرده و کاملاً واضحه که تا حالا با شهلا ارتباط داشته و يک مرد خائن محسوب می شه؛ چه ارزشی برای حفظ کردن داره؟!!

چرا ثريا که خودش رو انسان معتقد و ارزش مداری می دونه تو قضاوتش هيچ نگاهی به ارزش ها نمی کنه؟ چرا اون زن بدبخت و بی هويت رو، به بدبختی بيشتر سوق می ده؟ اين زن در زندگی بهروز چه جايگاهی داشته؟ چرا بايد اين زن تلاش کنه تا برای بهروز در زندگی اش يه جايگاه تو خالی ِ دروغين بسازه و بعد از سالها بدبختی و مرارت بيشتر بفهمه که اينی که ساخته همه اش دروغی و چيزی که می خواسته باشه نه چيزی که هست! واقعيت اونقدر اونروز محرز بود که من از حرفهای کورکورانه و توصيه های خاله خان باجيانه ی ثريا داشتم خفه می شدم. دلم می خواست دهن باز کنم و حرف بزنم. اما درست نبود. سنم از اونها خيلی کمتر بود و در ضمن ازم نظری نخواسته بودند. فقط محکوم بودم که بشنوم و به اينهمه حماقت های زنانه نفرين کنم که از ماست که برماست...

/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شفق

اگه سميه همونيه که حدس می زنم بايد بگم خب مردن شوهر ثريا خانوم چه ربطی به ماجراها و نوشته ی من داره؟!!!!!!!!!! يعنی اينو گفتی که بهش ترحم کنم/.؟

سقراط حکيم

سلام. خوشحالم که می بينم يه عده خاله زنک نشستن يه چيزی گفتن و يه عده خاله زنک ديگه در حال تفسير حرفهای خاله زنک اون خاله زنک ها هستند.!!! پيش خودم فکر می کنم کدوم يک از اين دو گروه خاله زنک ترن؟؟!! :)))))))))

سقراط حکيم

در ضمن ... از قديم و نديم گفتن « شوهر يعنی خدای روی زمين» ... طبيعيه که هر زن عاقلی در هر شرايطی به حفظ خدای خودش تلاش کنه ... :)))))

آبجی سمانه

خوب خدا رو شکر می کنيم که (آخ راستی يادم نبود که من هنوز خدايی روی زمين ندارم .پس با اين حساب متذکر می شم که منظورم خدای آسمونه) همه اين خاله زنک ها که جناب ثغراط هکيم فرمودند خوب بلدند که چطوری خدای خودشون رو رازی کنن(البته چندان مشکل نيست فقط يه خورده صبر می خواد تا از کوره در نری بدش هم کافيه آشپزی بلد باشی .البته دوميه خيلی خيلی..... مهمتره) پس با اين حساب مژده باد به شما خاله زنکان که بابا ايول جای همتون تو بهشته...!!!!

آگرین

شفق عزیز منکر حرفت نیستم همه جا استثنا وجود داره اون افرادی رو که تو می شناسی حتما پشتوانهء گرمی داشتند(هم معنوی و هم مادی). **خدای شفق عزیز** به نظر من زیاد فکر نکن یا بهتر بگم به جای فکر کردن به اینکه کدوم يک از اين دو گروه خاله زنک ترن. به این فکر کن که خودتون چی هستی. دایی مردک شاید

سقراط حکيم

سلام اگرین جان منظور من استثنائات نبود. منظورم توانایی تغییر و مبارزه در انسانه... بدست آوردن هر امتیاز و سعادتی؛ سختی و مرارت بدنبال داره... اون استثنائات کسانی هستند که فکر کردند؛ تصمیم گرفتند و مرارت رو به جون خریدند و موفق شدند. هر کسی با اراده ی خودش می تونه جز عوام باشه یا استثنا... آیا منکر این هستی؟.... ترس از مرارت انسان رو به عقب می رونه... ترس برادر مرگه

شفق

ببخشيد کامنت قبلی مال منه..... .... شفق

رها- اتاق آبی

به پسرخاله ی ناپیدا. راستش فکر نمی کنی در مورد خاله زنک بودن کمی تند رفتی. متاسفانه آقایون گاهی در این زمینه از خانم ها جلو می زنند. دیده ام که خانم ها در مورد خانم ها خاله زنک بازی درمیارن. اما آقایون در مورد آقایون و خانم ها ... و به بدترین نحو ممکن در محیط های کاری. خدا نکنه روزی یک آقایی با یک خانمی چپ بیافته. دیگه کاره طرف تمومه و از آبرو افتاده. بگذریم. آدم ها رو نباید با توانایی های یکسان سنجید. معتقدیم که یک زن باید روی پای خودش بایسته حتی اگه برچسب طلاق یا امثالهم روی پیشونی اش باشه. این کاملاً ایده ال هست. ولی باید درصدی رو هم کسانی رو در نظر بگیریم که قادر نیستند ذهنیت آدم ها رو نسبت به زنان طلاق گرفته عوض کنند.

ايمان روشنگر

سلام شفق جان خوبی؟چه می کنی؟ راستی از نيک انديشان خارج شدم يه مطلب نوشتم تو وبلاگم حتما بيا و دو سه تا نظر توپ بده شاد باشی و رها در آغوش عشق